ابن المقفع ( مترجم : منشي )
110
كليله و دمنه ( فارسي )
نشايد داشت ، كه اگر از قوّت و زور درماند بحيلت و مكر فتنه انگيزد . و استيلا و اقتحام [ 1 ] و تسلّط و إقدام شير مقرّر است و از شرح و بسط مستغني . و هر كه دشمن را خوار دارد و از غايلت [ 2 ] محاربت غافل باشد پشيمان گردد ، چنان كه وكيل دريا گشت از تحقير طيطوى [ 3 ] . شنزبه گفت : چگونه ؟ گفت : [ طيطوى و وكيل دريا ] آوردهاند كه نوعي است از مرغان آب كه آن را طيطوى خوانند ، و يك جفت از آن در ساحلي بودندي . چون وقت بيضه فراز آمد ماده گفت : جائي بايد طلبيد كه بيضه نهاده آيد . نر گفت : اينجا جاى خوش است و حالي تحويل صواب نمينمايد ، بيضه ببايد نهاد . ماده گفت : در اين سخن جاى تأمّل است ، اگر دريا در موج آيد و بچگان را در ربايد آن را چه حيلت توان كرد ؟ نر گفت : گمان نبرم كه وكيل دريا اين دليري كند و جانب مرا فرو گذارد ، و اگر بي حرمتي انديشد انصاف از وى بتوان ستد . ماده گفت : خويشتن شناسي نيكو باشد . بچه قوّت و عدّت وكيل دريا را بانتقام خود تهديد ميكني ؟ از اين استبداد در گذر ، و براى بيضه جاى حصين گزين ، چه هر كه سخن ناصحان نشنود به دو آن رسد كه بباخه رسيد . گفت : چگونه ؟ گفت : [ دو بط و باخهء دوست آنان ] آوردهاند كه در آب گيري دو بط و يكي باخه [ 4 ] ساكن بودند و ميان ايشان به حكم مجاورت
--> [ 1 ] . ( 1 ) اقتحام رجوع شود به مقتحم در حاشيه بر ص 105 س 1 . [ 2 ] . ( 3 ) غايلت بلاى هلاك كننده ( مقدّمة ) ؛ تهلكه . [ 3 ] . ( 3 ) طيطوى و طيوطى و طيطوى از شعري كه در كتاب بغداد احمد بن أبي طاهر طيفور نقل شده است معلوم مىشود كه در عربي آخر آن الف مقصوره است ، و از شعر منوچهري كه در ضمن قوافي مى و نى و وى و رى و پى اين لفظ را آورده است بر ميآيد كه در فارسي به يكي از دو صورت نخستين بايد خواند : چون « سبزهء بهار » بود ناى عندليب * چون « بند شهريار » بود صوت طيطوى در شعر نظامي گنجوي نيز آمده است ( گنجينهء گنجوي ص 309 ) : بچاره كين توان جستن ز أعدا * چنانك آن طيطوى از موج دريا [ 4 ] . ( 14 ) باخه سنگ پشت ، لاك پشت ، كاسه پشت ، كشف ؛ در فرهنگ رشيدي و انجمن آراى ناصري سه بيت بشاهد آورده شده است همه از امير خسرو دهلوي ، بنابرين شايد بتوان گفت اين لغت در نواحي جنوب شرقي فلات ايران بيشتر متداول بوده است . از ابيات امير خسرو : ضربت گرز نهنگان سپاهت در وغا * خصم را چون باخه سر در سينه پنهان مىكند بسا پر دل نهنگ از تيغ كينه * كه سر دزديد چون باخه به سينه